تبليغاتX
وبلاگ شاعران جوان قم
وبلاگ شاعران جوان قم
 

 

عباس احمدی

 

در کنار حریم یک اتوبان

توی تهران دو کاج روئیدند

مردم البته از گرفتاری

کاج‌ها را به کُل نمی‌دیدند

 

روزی از روزهای پاییزی

حکم تعریض آمد از بالا

راه افتاد شخص پیمانکار

شب که بودند خلق در لالا!

 

یکی از کاج‌ها به ایشان گفت:

لطف خود را به بنده شامل کن

چند تا سَرو آنطرف تر هست

ما دو را جون مادرت ول کن!

 

گفت با طعنه مجری پرو‍ژه

کاج بی ریشه از تو بیزارم

از منابعْ طبیعی استان

بنده شخصا" مجوزم دارم

 

سرو چون این شنید گفت: این کاج

 به سبیل باباش خندیده‌ست

بنده فامیل حاجی‌ام، ضمنا"

ریشه هایم پر از مونوکسید است!

 

مجری طرح دید اینطوری

کار تعریض جاده ممکن نیست

گشت عازم مهندس ناظر

تا ببیند که عیب کار از چیست

 

شهریاران شبانه با سرعت

راه تکرار بر خطر بستند

سرو و کاج و چنار را یکجا

با لودِر تکه تکه بشکستند          

 

........................................................

 

زهرا اسماعیل گل

 

زیر قول خود زدی نامرد بودن ساده است
فصل پاییز ، اتفاقا ، زرد بودن ساده است
رفته ای اما دلت پیش دلم جا مانده است
بی قراری مثل من ، برگرد ، بودن ساده است
کوچه کوچه شهر را هرشب به دنبال تو ام
فکر کردی کولی شبگرد بودن ساده است؟
بی تفاوت رد شدی هرگز نمی شد باورم
مرد تابستان برایش سرد بودن ساده است !
میرسی یک شب که مایوسم از این دنیا ، فقط
لطف کن درمان بیاور ، درد بودن ، ساده است !

 

............................................................

 

سید محمد بابا میری

 

او هم ز نسل دختركان فرار بود
در پيش چشم جامعه بي‌اعتبار بود
در آسمان عشق زميني نفس نفس
بر اسب بالدار هوس‌ها سوار بود
در جرّ و بحث با پدر و مادر خودش
تهديد؟ نه! شعار لبش انتحار بود
مي‌خواست از حصار تحجّر رها شود
گويا دلش به درد تجدّد دچار بود
با هيچ منطقي سر سازش نداشت و
بد جور در عقيدة خود پايدار بود

كاغذ نوشته‌اي سرِ آيينه زد وَ رفت
غم در نگاه ملتهبش آشكار بود
پا در مسير مبهم آوارگي گذاشت
زخمي‌ترين مسافر اين روزگار بود
غافل از اينكه لحظه به لحظه ميان شهر
در چشم گرگ‌هاي گرسنه شكار بود
در فكر ماجراي فرارش مچاله شد
آن شب به حسّ سرد و غريبي دچار بود
تشنه شد و كنار حسينيه ايستاد
آمد بنوشد آب ولي بي‌قرار بود
پرچم به پرچم از نظرش عشق مي‌چكيد
نم‌نم دلش مسافر فصل بهار بود
سوز صداي مرثيه‌خوان مي‌زد آتشش
صحبت ز تير و حنجره و شيرخوار بود!
حسي عجيب در دل او شور مي‌گرفت
با پاي اشك، رهگذر كوي يار بود
يك لحظه خاطرات بدش را مرور كرد
از كارهاي بي‌ثمرش شرمسار بود
آهي كشيد و عكس خودش را در آب ديد:
او دختري نجيب، ز نسل وقار بود

 

......................................................

 

آرمیا برزین

مثل یه لحظه ی دوری! مثل یه حس ِ غریبه
مثل اون لحظه که آدم تشنه ی چیدن سیبه
مثل باور ِ عمیقی تو ترانه های شاعر
مثل یه حرف ِ نگفته تو گلوی ِ یه مسافر
مثل یه جاده ی بی مرز! مثل یه عابر ِ خسته
مثل اون کودک ِ تنها که سر ِ جاده نشسته
معنی ِ نگاه ِ تو مثل معما می مونه
خنده هات شرطیه و شبیه اما می مونه
مثل حس ِ نقطه چینی تو همون نگاه اول
مثل واژه های ِ شاعر! مثل یه شعر ِ مطول
مثل اون شعر ِ تری که مونده تو بغض، ترکیده
مثل هق هق ِ یه عاشق، هیچکی اونو نشینده
مثل ابری پُر ِ گریه که یه روز می خواد بباره
مثل اون عاشق ِ خسته پا رو خواسته هاش می ذاره
معنی ِ نگاه ِ تو مثل معما می مونه
خنده هات شرطیه و شبیه اما می مونه

 

............................................................

 

محمد رضا بزرگ زاده

 

بند بندش مرا به اسارت کشیده است 

دارم به مرگ نزدیک می شوم

نزدیک و نزدیک تر

آنقدر نزدیک می شوم

که زندگی را با گلوله تفنگی

که سالهاست 

 هر فشنگش

جسمی را به خاک سپرده 

می کـُشم

و مرگ را در آغوش می کِشم

 

................................................

 

زهرا بشری موحد

 

از دور باشکوه تری ، با وقار تر
ای صید در گریز! شدی خوش شکارتر
هرقدر درد و دربه دری هست مال من
تا می شود بکِش تو خودت را کنارتر
چشمان هرزه ام شایعه ها را تمام کرد
از این نمی شود که خبر آشکارتر
آشفته کرده است مرا رفت و آمدت
می خواهی ام نفس به نفس بی قرارتر
هرشب به حال زار خودم گریه می کنم
اصلا چه بهتر است جهانی که تار تر

 

..............................................................

 

علیرضا بهرامی

 

(( به احمد شاملو ))

 

ایست

ایست کامل

قلبتان اگر می خواهد به مسیر رویایی تازه بپیچد

حق تقدم با عبور کامیون هاست

                                    با محموله های خطرناک زندگی

هشدار :

محل عبور خستگیها – خمیازه ها – مچاله های زمان

هشدار که خط کشها - عقربه ها - دیوار مشغول کارند

به موهای آیدا بگو

به سرش نزند پیانو باشد

بوق زدن ممنوع ! که از خواب می پرد دنیا !

به چشم های سبز آیدا بگو

به مخالفت بر نخیزد با چراغ های قرمز

به قلب آیدا بگو

چند کیلومتر دیگر روی تنهایی اش قرار بگیرد تا برسیم

لطفا کمربند ایمنی را ببندید !

به خواب آیدا بگو

آن تابلوی سبز دور را که رویش نوشته آزادی می بینی

 

ایست

ایست !

به تابلوی سرخ (( خونهای ریخته )) توجه کنید !

اصلا

لعنت به لکنت جاده

به سمت لبهای دلبرت راهی شو

این جا :

پایان تمام محدودیت ها !

 

..........................................................

 

امیر حنائی

 

دل را پـیـاپـی مـیـکـشـی دنـبـال چــشـمـانــت
پـــرواز یــادم مــیـدهـی بـا بـال چــشـمـانـــت
زیـبـا تـریـن زن هـای آهـــو چـشـم مـی آیــنـد
هـرسـالـه بـا حـسـرت بـه اسـتـقـبـال چشمـانـت
چشمان سبزت،موجب آشوب و خون ریزیست
سـنـگـیـن شـده پـرونــده ی اعـمـال چـشـمـانت
ایران زمـیـن دریــــای نور و کـــوه نـورش را
دیــدسـت یـکـجـا در زبـان حــال چــشــمـانـت
نـــوروزهـا...این کهـنـه گی در شعـرهــایـم را
بانو...مــحــول میـکـنـد احــوال چــشـمــانــت
وقـتـی کـه مـژگـانت به تقدیرم گره خوردسـت
آیــنـــده ام را دیـده ام در فــــال چـشـــمـانـــت

 

.............................................................

 

زهرا خفاجی

 

سکوت کرده ای امشب ، صدا نمیشنوی
صدای گریه ی تلخ مرا نمیشنوی
چنان به صورت من خیره مانده ای انگار
همیشه گنگی و از ابتدا نمیشنوی
تو خواستی که شبی با تو درد دل بکنم
چرا نمیشنوی پس؟ چرانمیشنوی؟
برای کهنه شبت باز شعر میخوانم
طنین تازه ی هر واژه را نمیشنوی؟
تو را بهانه ی دل کردم و غزل گفتم
چه بی بهانه نشستی ترانه میشنوی

 

...................................................

 

الهه خلیلی

حلقه ی خالی این دار تماشا دارد
بهت سرد  در و دیوار تماشا دارد
من به دور حجرالاسود غم می گردم
عشق با شیوه ی پرگار تماشا دارد
از زمانی که تو را دیده ام آرام شدم
دیدی آرامش رگبار تماشا دارد؟
زیر باران محبت که گل از خار شکفت
لمس خوشبختی آوار تماشا دارد
آه! یاد تو مرا باز به سرگیجه کشاند
عمق این حادثه هر بار تماشا دارد

..................................................................

 

محمد رفیعی

 

... غزل شبیه اتاقی که غرق خاموشی است

دوباره منتظر لحظه ی هم آغوشی است

تو در کنار منی لب به لب ،نفس به نفس

اتاق خواب نه ! این جا اتاق بی هوشی است

خطوط روی مانیتور شبیه دست انداز

یواش فشارتُ کم کن ، فشار نیار به ... -

                                                 - ... گاز

خطوط منحنی دستگاه ، ممتد ... نه !

 !-نرو نرو بـ ِ بمون پیش من محمد ، نه

صدای جیغ میان تکان تکان قطار

مسافرین همه درجای خود سوار ـ

ـ شدند ـ

ـ منتظر لحظه ی پیاده شدن

« نریز توی خودت دردهاتُ داد بزن »:

میان صحنه من و تو ، دو خط ممتد ، سوت ...

اتاق مشترک ، آغوش ، گریه ، درد ، سکوت

غزل شبیه اتاقی که غرق خاموشی است

دوباره منتظر لحظه ی ...

 

.....................................................

 

مهدی صادقی

 

خیس کرد خودش را از ترس

آدم برفی بیچاره

 

...............................................

 

میثم فروتن

 

اول باید
آب این برکه را عوض کنم
به سلیقه ی خودم
چند درخت دور و برش بکارم
بعد کمی خاک رنگ و رفته ی این کویر را
آب و جارو کنم
جهاز شترها را برق بیندازم
و دوربین را در زاویه ی مناسبی بگذارم
چند دقیقه بعد
دو خورشید
از دو سوی کوهی
که دست هایشان است
سر در می آورند
این اتفاق
در هر عکسی نمی افتد

+ تاريخ یکشنبه پانزدهم آذر 1388ساعت 16:57 نويسنده وبلاگ شاعران جوان قم |